هو الحی
1- در طول کنفرانس چهار روزه درست پشت سرم نشسته. از ظاهرش (ریش) کاملا معلومه که مسلمونه. روز اول موقعیتی پیش نمیاد که با هم حرف بزنیم.
2- روز دوم کنفرانس موقع برک صبحگاهی ، متوجه اسمم روی کارت میشه و میپرسه که اهل کجا هستم. حالا دیگه از اسمم و کشورم فهمیده که مسلمون هستم. خودش که سنیه ده سالی میشه که ساکن این شهر بزرگ استرالیاست و یک کار خوب توی یک موسسه مالی خوب داره. موقع انتخاب کرواسان ها اون میره سراغه وجترین ها ، من دو دلم که گوشتی ها ، گوشت خوکه یا نه. میگم گوشت خوک نمی خورم اما اگه گوشت دیگه ای باشه مشکلی ندارم. میگه ممکنه گوشت خوک باشه. من منصرف میشم. موقع نهار هم کنار هم نشستیم و در مورد مطالب کنفرانس صحبت می کنیم.
3- روز سوم دیر میرسه. موقع نهار میگه که بچه اش مریض شده برای همین دیر اومده. صحبت به زندگی و بچه میکشه. میگه سه تا بچه داره. میپرسه بچه دارم یا نه که جوابش منفیه.
4- روز چهارم موقع نهار حرف از فرهنگ و آداب و رسوم میشه. جالبه که یکبار در کویت با ایرانی ها در مراسم چهارشنبه سوری شرکت کرده بوده و فکر کرده بوده که این مراسمیه که شیعه ها انجام میدن! توضیح میدم که کاملا برعکسه، این مراسم هیچ ربطی به اسلام نداره که هیچ ، اساسا خیلی از تند رو ها هم باهاش مخالفن (و البته توی دلم به این همه تفاوت برداشت داخل و خارج ایران می خندم) وسط صحبت ها ناگهان خیلی سریع میپرسه که ازدواج کردم یا نه. جواب منفیه. تعجب رو تو نگاهش می بینم، همونطور که توی این مدت توی نگاه خود استرالیایی ها هم دیدم ! کمی از این قضیه صحبت می کنیم و اینکه ، خوب خیلی ها ازدواج نمی کنن یا دیر ازدواج می کنن و اینکه این حتی برای استرالیایی ها با فرهنگ و نگاه غربی هم عجیبه…
آخر صحبت هاو نزدیکی های پایان کنفرانس، میگه که متاسفه که توی این چند روز کنفرانس حواسش نبوده منو دعوت کنه یا ببره جاهای دیدنی شهر رو نشونم بده! من فکر می کنم که همون روز دوم هم فهمیده بود که من از یه شهر دیگه اومدم!!! …باری… ایمیل رد و بدل میکنیم … چون قراره موبایلم رو عوض کنم شماره ای بهش نمی دم. برام آرزوی موفقیت می کنه…
* آدم خوبی بود و البته اهل کشوری بود که بخصوص مردانش به تندروی و عقاید متحجرانه معروفن!
برچسبها: تجربه های جدید, خشم آور, زندگی استرالیایی
آوریل 12, 2011 در 3:08 ب.ظ. |
سلام عزیزدلم..سال نوت مبارک شاهزاده خانمه نازم…برای ما تو ایران وبلاگت فیلتره شده..قبل از عید شکوفه هم طفلی نگرانت بود …حالا خدا را شکر من فیلتر شکن گیر اوردم..تونستم بیام پیشت…خوبی؟ چه تجربه عالی داشتی..واقعا همه جای دنیا ادم های دل بزرگ و مهربون هستند….مواظب خودت باش گلم…من بازم تونستم وصل بشم حتما بهت سر میزنم:))..
آوریل 14, 2011 در 9:17 ق.ظ. |
سلام
لطف کردی و زحمت کشیدی با وجود فیلتر کامنت گذاشتی. هم تو و هم شکوفه عزیز از نازنین های وبلاگ هایی هستین که من می خونم. شاد و موفق باشی.